برگ

۲۰ روز پیش جایی نوشتم:
ما بیش از هرچیز محتاج نوشابه‌های انرژی‌زا، موسیقی‌های مهیج، رفقای شنوای درد دل و فیزیوتراپ‌های صبور و باحوصله هستیم.

 

۲۰ روز از یادداشت قبل گذشته؛
حالا معتقدم ما به موسیقی‌های طولانی آرامش‌بخش، مرخصی از کار و غیبت از کلاس، لغو وقت‌های فیزیوتراپی، پتوهای کوچک برقی، دمنوش‌های گرم، سبکی بعد از گریه و آغوش‌های بزرگ نیاز داریم.

پی نوشت:
آنجا که می‌گوییم ای لطیف! رحم کن بر بندۀ ضعیفِ ذلیلِ حقیرِ مسکینِ مستکین‌ات.

به دنبال چیزی میگردم، که فراتر از من باشد؛ از درون من و خودش بخواند، و برای من و خودش نخواند. به دنبال چیزی میگردم که قلبم را احاطه کند. چیزی که گرم باشد، برای زمستانروزها و خنک باشد برای تابستانروزها. به دنبال چیزی میگردم که نگاه به آن، جرعهجرعه طلوع سرخِ روزهای نیامده را به قلبم بریزد. چیزی که «قبای ژنده»ی آخر روزم را -که بوی کهنگی و خستگی از درزهایش ساطع میشود- به آن بیاویزم، و صبح که خواستم بردارمش، نیابمش، نباشد.

به دنبال چیزی بزرگ و امن میگردم. چیزی که فروغبخش باشد به دست و دلم، و فروغش را از جایی دیگر گرفته باشد. ماهی، که روشنایش را از خورشید گرفته باشد؛ خسوف بالأخره تمام میشود، نمیشود؟

مسیر پرکاجِ دانشکده علوم اجتماعی را نفس میکشم. عادت میکنم هر صبحِ خنکِ برگ ریز، دستم را به برگهای سبزِ نریختۀ شمشادها بکشم و یادت کنم. دوست دارم فکر کنم آن عزمِ جزمی که ما در تو شناختیم، چنان قدرتمند است که از کف نمیرود و نمیتواند برود. دوست دارم خیالش کنم که بعد از تو، هزارپاره شده و گردی از آن روی همت هزارنفر نشسته. وقتی قلمی...؛ وقتی مشتی...؛ وقتی حنجرهای...؛ من یاد همان ذرۀ یک از هزار میافتم. مسیر پرکاجِ دانشکده علوم اجتماعی را نفس میکشم.

پی نوشت: دوسال و نیم پس از رفیق
 

 

در مهمانسرا باز شد و نجمه اومد به آغوشم. گفتم چندسال شده؟ گفت 91 اومده بودین. گفتم نه بابا، سال اول دانشگاهم تموم شده بود، 93 باید باشه. گفت آره. گفتم 3 سال، نه، سه سال و نیمه ندیدمت. همانطور زیبا و معصوم بود. قدش بلندتر شده بود و هیکلش درشتتر. همون صدای خشدار و همون ظرافت چهره. اومد نشست روی تخت اضافی اتاقم و لیوان چای رو دادم دستش. گفتم اسم روستاتون چی بود خدایا، نگو بذار خودم یادم بیاد. یادم نیومد. لبخند زد گفت نوغاب. داد زدم نوغاب! نوغاب و گلندر! گفت آره. صبحها میومدین نوغاب، عصرهام گلندر. گفتم عنابِ تازه رو اولین بار و آخرین بار روستای شما خوردما، خراسان جنوبی. گفت فصلش رسیده بودین. فکر کردم چه عجب، بالاخره یکبار سرِ فصل یکجا بودیم. گفت بعدِ شما یک گروه دیگه هم اومد روستای ما. گفتم من دیگه با اون گروه نموندم. الان با یه جمع دیگه میام سیستان و بلوچستان. گفتم انقدر حالم خوشه وقتی اینجام نجمه... گفت آره، زاهدان خیلی بهتر از بیرجنده. نگرفت منظورمو. منم اصرار نکردم. گفتم جدی؟ بهتره؟

کتاب شعر قیصر رو برای زهرا کادو کرده بودم و گذاشته بودم جیب جلوی چمدون. زهرا پیام داد که هنوز نتونسته برگرده زاهدان. گفتم حیف شد که نمی بینمت. گفت آره.
فکر نمیکردم بتونم نجمه رو ببینم. اتفاقی شد. گفتم کتاب رو به نجمه بدم. یادم اومد صفحه اول نوشتم «برای زهرای عزیزم». به کلمهی زهرا زل زدم ببینم می تونم تغییرش بدم به نجمه؟ دیدم نه. قیچی مسافرتی رو پیدا کردم و صفحه اول رو قیچی کردم. صفحه قبل از فهرست. کتاب زشت شد. ولی هدیه دادم به نجمه. جلوش گفتم بذار صفحه اولشو برات بنویسم. روی صفحه فهرست کنار ورقِ قیچی خورده نوشتم «برای نجمه عزیزم». بغلش کردم گفتم انشاالله هم ارشد قبول میشی هم آزمون استخدامی آموزش و پرورش. عروسیت هم مبارک پیشاپیش! رفت. من ماندم و لیوان چای نیم خورده ی نجمه. یادگار اولین اردوی جهادی. اولین کار فرهنگی روستایی. اولین سیلیِ محکم از دست محرومیت که خورد به گوشهای نازکترازگلنشنیدهی 19 سالگیام. اوندفعه نشسته بودم توی ون و زل زده بودم به خشکِ بیابون و  بعداً روایتش رو نوشتم که «... تا حالا شده احساس کنی هیچی نمیدونی اونم درست موقعی که فکر می کردی همه چی رو میدونی...» و اسمش رو گذاشتم احساسات بیابانی و گذاشتم تنگِ وبلاگ.

این بار نشسته بودم توی اتوبوس سراوان به زاهدان و نور آفتاب افتاده بود روی نقشِ حنایی که بچههای مدرسه به دستم گذاشته بودند. دستم را تماشا میکردم که پشتش فرسخ فرسخ بیابان بود و بیآبان، و دست من، حقیر بود. جلوی وسعت بیآبان خیلی حقیر بود. دست من شک میکرد و مردد میشد و خطا میکرد. دست من یکدم سرد بود و یک دم گرم و عرقکرده. دست من، کارنکردهی آفتابسوخته بود.

دو روز بعدترش، فعالِ مدرسههای بچههای بازمانده از تحصیل بهم گفت هیچ موقع اندازه این دوسالی که درگیر این کار شده از عمرش لذت نبرده. گفت: مدام فکرم مشغوله و این گوشی همیشه داره زنگ میخورهها، ولی یه آرامشی دارم.
نتونست کیفیت این احساسش رو بهتر برام تعریف کنه. ای کاش میتونست. گفت وقتی رفتم دنبال بازکردن اولین مدرسه، فکر نمیکردم اینطوری کارها پیش بره و حالا هزارتا دانش آموز بازماندهی حاشیه زاهدان نشسته باشن پشت نیمکت مدرسه. اونجا دوباره یاد دستهام افتادم. یه روزی عذرمیخوام ازشون که حقارت رو به اونا نسبت داده بودم و خودم پشتشون پناه گرفته بودم.

برگشتم خانه. میگفتن این مدت برف باریده و سوگی هم به پا شده. من برگشتم خانه؛ نه برف رو دیدم نه رفتنِ مادربزرگ رو. اتاق مادربزرگ تغییر کرده بود. هرچی گشتم اثری نبود. در کمد رو باز کردم و هیچ لباسی نبود. پتوی تخت جدید هم بوی مادربزرگ نمیداد. نه ساعتی، نه قرصی، نه لیوان آبی. هیچ. اومدم شکوه کنم، که چشمم باز شد. تازه ساعت و عطر و قاب عکس و روکشهای باز شدهی حلوا رو دیدم. کاسهی گلاب رو با گلهای سرخش دیدم و گلدونهایی که نجیبانه، با یه تکه روبان مشکی روی تنشون عزادار بودن. حزبهای سبز قرآن روی میز، جعبههای دستمال کاغذی.
مهمانهایی که نبودن، عبدالباسطی که نمیخوند و برفی که نمیبارید خیالم رو تخت کرد که هیچ اتفاقی نیفتاده. معلومه که زمان برای کوچکترین نوهی سفرکرده میایسته تا برگرده و خداحافظی کنه و زیر باران به خاک بسپره و زیر برف سوگواری کنه. زل زدم به صفحهی ساعتِ مادربزرگ. نه. نایستاده. عقربهها تظاهر میکردن اتفاقی نیفتاده. میچرخیدن. میچرخیدن. میچرخیدن.

 

امروز جلسه دوم بود و مادرها انشانوشته آمده بودند. متن‌هایی یک صفحه‌ای با دستخط های درشت و نقطه‌های جدا از هم. با موضوع کارِ خانه. تصمیم گرفته‌ام از موضوعاتی شروع کنم که برای مادران نوسوادِ کلاس سومی ملموس و دم دستی باشد. جز این، فرصتی هم باشد که روزمره‌هایشان را بنویسند. و چقدر بهشان تاکید می‌کنم که «از احساسات‌تان بگویید، از تجربه‌ی خودتان».


شریفه نوشته بود «از ظرف و لباس شوس‌تن خوشم نمیاد و این کار را را خیلی و زیاد انجام می‌دهم». تشویقش کردم. گفتم با خواننده روراست بودی و همین، نوشته‌ات را خواندنی کرد. باقی انشاها هم به قول خودشان «خوب بود، قشنگ بود». موقع نقد و نظر، هدف را گذاشته‌ایم فراتررفتن از خوب و قشنگ گفتن‌های محافظه‌کارانه‌ی همیشه. امروز متوجه شدم خیال می‌کنند نظر منِ معلم «درست» است و آن‌ها نمی‌توانند تشخیص بدهند این متن، فارغ از خوب و قشنگ بودن، چه قوت و ضعفی داشته. گفتم نه! نه اینطور نیست! و از نقش خواننده گفتم و تلاش کردم این تصور را بشکنم؛ ولی زمان می‌برد.


هنوز قلم‌هایشان راه نیفتاده. هنوز باور ندارند آن‌چیزی که در ذهنشان می‌گذرد و روی کاغذ می‌آورند ناب است و اصیل و خواندنی. زمان می‌برد. 
غلط‌های املاییِ انشاها را که پای تخته نوشتم و اشتباهات دستوری‌شان را که توضیح دادم، گفتم حالا می‌توانیم متنی را بخوانیم که وعده‌اش را ابتدای کلاس داده بودم. گفتگوی علی عبدی را با راننده‌ی خوش‌زبان در کابل -از روی کانال تلگرام نویسنده- برایشان خواندم. متن براساس لهجه کابلی نوشته شده بود و من هم، دست و پا شکسته، به مدد اِعرابی که نویسنده روی واژه‌ها نشانده بود سعی‌کردم واژه ها را صحیح ادا کنم. مادرها جذب شدند. توجهِ فرّارشان جلب شد و بیشتر از آنچیزی که انتظارش را داشتم ارتباط برقرار کردند. خم شده بودند جلو و با شوق گوش می‌دادند و اصطلاحاتی که متوجه نمی‌شدم را برایم ترجمه می‌کردند. از همه بهتر هم مادرهای سن‌دارترِ کلاس بودند که سال‌های بیشتری را در افغانستان گذرانده‌اند. نچ‌نچ گفتنشان و واکنش‌هایی که به صحبت‌های راننده نشان می‌دادند آنقدر بانمک و واقعی بود که دلم نمی‌آمد به آخرِ گفتگو برسم. مدت‌ها بود این فضا را تجربه نکرده بودم. مدت‌ها بود نشده بود دلم بخواهد خواندن متنی برای جمعی، به آخر نرسد.

حرف‌هایشان را قطع می‌کنم. ماجراهایشان راجع به اجاره‌نشینی به درازا کشیده. می‌گویم: «یه چیزی بهم بگین، قبل از اینکه کلاس‌های سوادآموزی رو‌ بیاین، با بعدش که اومدین، اوضاع فرق کرده؟» نگاهم می‌کنند. ادامه می‌دهم: «یعنی برخورد بقیه، حسابی که رو شما باز می‌کنن، متفاوت شده دیگه، نه؟» لب باز نمی‌کنند. باز تلاش می‌کنم، موقعیت‌های مختلف ترسیم می‌کنم، مثال می‌زنم از چپ و راست. آخر جواب دادند که اگر کسی بپرسد، ما می‌گوییم آره سواد داریم ولی نه آن‌قدر خوب. می‌گوییم می‌توانیم بخوانیم و بنویسیم، ولی نه خیلی خوب.
بعد هم صدیقه خانم تعریف کرد صاحبخانه از همسرش پرسیده خانمت سواد دارد؟ شوهرش گفته «ها، داره». صدیقه خانم هم گفته «آخه چرا گفتی من سواد دارم!» بعد هم خجالت‌زده خندید و صورتش را پشت پرِ روسری پوشاند. دندان‌های جلویش شکسته و وقتی می‌خندد دلم شاد می‌شود. امروز ازش یاد گرفتم که زن «سیاه‌سر» است و مرد «مردک». گفت توی خانه به شوهرم می‌گویم مردک، و از این طنز ظریفِ میان‌زبانی غش‌غش خندید، من هم همین‌طور.


بالاخره حمیده خانم، همانی که یه ربعی از پدرسوخته‌بازی‌های مشاور املاک‌ها حرف می‌زد، جوابم را داد و چشم‌هایم گرد شد:
- من بهشون نمیگم سواد دارم. میگم خوندن نوشتن بلد نیستم.
- چرا؟! شما که بلدی!
- نمیگم، بعد نگاه می‌کنم ببینم همونی که بهم گفته رو می‌نویسه یا نه، که بفهمم چه‌جور آدمیه. 

حمیده خانم خوب بلد است سر و کله بزند. از پس همه‌جور آدمی در کوچه و خیابان برمی‌آید. همه‌ی دوندگی‌های اجاره‌نشینی را هم خودش دنبال می‌کند: «شوهرم سر در نمیاره». حمیده خانم اول سال خانه می‌چیند، آخر سال هم نشده جمع می‌کند که بروند خانه‌ی بعدی. هم گلدان نمی‌تواند داشته باشد هم وسایلش در اسباب‌کشی‌های مدام گم می‌شوند. شکل خنده‌اش یادم نمی‌آید. کم می‌خندد. 


در راه برگشت‌ام، چشمم به کوره‌های آجرپزی جاده محمودآباد است و حواسم جایی روی طاقچه‌ی خانه حمیده خانم. انگار می‌کنم یک ردیف شمعدانی قرمز چیده و بشقاب‌های زیرگلدان، خاک گرفته‌اند، از بس جابجا نشده‌اند.

چه کنم؟ عذر بخواهم؟ از آن ساحت عذر بخواهم؟       

من همین امروز عذر میخواهم؛ و نه فقط عذر.

همین امروز. نه وقتی پا به سن گذاشتهام و مدام گذشته را حلاجی میکنم؛ نه وقتی سخنرانِ جرأتورزی شدهام و چنتهی ذهنم پر است از استدلال و جواب؛ نه شاید وقتی آنقدر آزادگی چشیدهام که با واژهی مصلحتاندیشی بیگانهام؛ نه. من همین امروز عذر میخواهم از آنچیزی که «اسلامِ عزیز» میخوانندش؛ عزیزی که پیروانی به خود دیده که تمامِ عمرشان را ریختهاند، که جان دادهاند، به پای اینکه مبادا کلامی به قصد غباری و خراشی، بخواهد روی عزتش بنشانند.

اما همین چیزی که «اسلامِ عزیز» میخوانندش، پیروانی چون من هم کم ندیده؛ که گوشهی دفترِ کار خودشان را مشغول نشان میدهند اما تمامِ گوششان جای دیگریست. که میشنوند:«میدانید چرا در بیقانونی غوطهوریم؟ چون مسلمانیم». گوش تیز میکنند و میشنوند:«...چون ما مسلمانیم، چون اسلام برای هر قانون و قاعدهای راه دررویی، استثنایی گذاشته است که بر اصل و قانونش احاطه کرده؛ همین منعِ دروغ و دروغ مصلحتی، همین منعِ دورویی و تقیه، همین فلان و همین بهمان»

من را پیروِ همین اسلامِ عزیز میشناسند. منی که نه خود از این قسم صحبت کم شنیده ام و نه- بی شک- برای این مکتب تازگی دارد. اما من را پیرو همین عزیز می شناسند. منی که چپیده بودم گوشهی دفتر کار و خودم را مشغول نشان میدادم. تا به ابد مشغول. آنقدر مشغول که کسی نبیندم و نخواهدم و نشناسدم. به راستی در این لحظه کدام یک از ما مسلمان بود؟ منی که بی حنجرهام یا اویی که حنجرهاش طنین میداد: «چون ما مسلمانیم، ما مسلمانیم، ما مسلمانیم».
کاش این سوال عاقبت گردابی شود و ببلعدم؛ آتشی شود و خاکسترم کند؛ خاکی شود و بر سرم ریزد؛ اما من نمانم. من، بیحنجره، آنجا نمانم.

اسلام را اگر عزیز میخوانند عزتش را از ما نگرفته که بخواهد به قاعدین بودنمان از کف بدهد. اما من چنان والهِ مکتبی دیگر هستم که شایسته نیست این سربند بیش از این بر سرم بماند. بگو بازش کنند. بگو مرا به اسلامی که عزیز میخوانندش نشناسند؛ که من پیرو راستینِ مکتب معظمِ مصلحتاندیشانم.

 

آمده بودم بگویم که:

«رمضان بود. داغ. با آفتابی بی‌رحم. که در بی‌سایگیِ بهشت زهرا رهایمان نمی‌کرد.
راه افتادیم پشت سر ترمه‌ای. با نام تو که سپید، روی سیاهِ تابلو بود. دست و بازوهای هم را گرفته بودیم؛ سفت. که هرآن آماده بودیم کنارمان کسی زمین بیفتد.
وقتی آن‌قدر روی هم گل چیدند که دیگر خاک مزارت پیدا نبود، نشستیم. ماتمان برد به تمام آن‌چه در کم‌تر از آنی رخ داده بود و ما از آن جا مانده بودیم. برخی‌هایمان تا ماه‌ها بعد هم نرسیدند. بعضی‌هایمان تا سال‌ها.
و بعد، همه رفتند. ما نیز. و تو ماندی. چه بسا تو رفتی. و ما همه ماندیم.
اینگونه اتفاق افتاد. رمضان بود. داغ. با آفتابی بی‌رحم.»

اما دیدم راه ندارد نگویم که:

ما هر سال نسبت به تو بزرگ می‌­شویم. نسبت به تو، یعنی هر سال طور دیگری تو را و رفتنت را درمی‌­یابیم. یعنی سال به سال دستمان را می­گیریم به تمام ِتو و خودِ افتاده‌­مان را قدری بالاتر می‌­کشیم. همان دو وجب بالاتر هم، یک دهان هوای بیشتر کف دستمان می‌­گذارد. و ما زنده‌­ایم به همین ذره‌­ذره هواهای تازه. به همین که نم چشمت را می‌­گیری و می‌­خندی کنار خاک مزارش. به همین جاری‌بودگیِ زندگی؛ که قسم بر این جاری‌بودگیِ زندگی.

امسال جواب سوال سه سال پیشم را  هم گرفتم. سه سال پیش سرتاپایم یک سؤال شده بود که پس تکلیف اندیشه و فکرش چه می‌­شود؟ و امسال، وقتی سیدموسا گفت «مرگ، آفرینش است»، پشت بندش آمد که: «تبدیل سلول­‌های بدن انسان به اندیشه و فکر، تنها پس از مرگ شدنی‌­ست.» دیر بود. اما غنیمت بود. یک دهان هوای تازه بود و غنیمت بود.

 

پی نوشت: سه سال پس از رفیق

 

چه چیزی مرا برمی‌گرداند به صندلی عقب آن تویوتا وانت؟ چه چیزی مرا ماه‌ها بعد، از وسط تهران بلند می‌کند و دوباره می‌نشاند بغل دست زنی که با التماس خواسته بود ماشین را نگه  دارند، انگشتان لرزان دستش را کشیده بود سمت قبرستان و با بچه‌هایش خداحافظی کرده بود؟

ما مجموعه‌ای از انسان‌ها بودیم. نشانده بودنمان توی یک تویوتا وانت و راهی‌مان کرده بودند. من صندلی عقب نشسته بودم و زنی با لباس بلوچی بغل دستم. دو مرد، یکی‌شان با ریش بلند سپید و کلاه ملاها و دیگری جوانتر با موی جوگندمی، جلو، پهلوی راننده نشسته بودند. و چند مرد دیگر پشت وانت؛ کوله‌پشتی من و دبه‌ی بزرگ خرمایم دست یکی از آن عقبی‌ها بود.

هنوز از روستا خارج نشده بودیم که زن التماس کرد. خواست راننده نگه دارد. نگه داشت. زن انگشتان لرزان دستش را کشید سمت پنجره، سمت قبرستان، و مویه‌اش بلندتر شد. با هر آه، چیزی از دست می‌داد. صدایش سبک و سبک‌تر می‌شد. بی‌وزن که شد، بی‌حال، پخش شد روی صندلی. فشار شانه‌‌اش روی من افتاد. مرد موجوگندمیِ صندلی جلو بی‌صدا گریه کرد. ملای کناری‌اش شروع کرد به وعظ گفتن. و شناختمشان. راننده راه افتاد.


زیبا، دختر جوانی که دست‌گیرِ من در روستا بود، از معلم‌ عربی دبیرستانش می‌گفت؛ که باردار بوده. با این وجود، هرروز، همراه بچه‌ها پشت وانت سوار می‌شده و تا مدرسه در روستای مجاور می‌رفته، تدریس هم که تمام می‌شده با همان بچه‌ها جاده‌ی سنگلاخی را برمی‌گشته.
زیبا گفت خانم معلم از دستش دلخور شده، که «چرا همه‌ی دانش‌آموزانم آمدند برای دیدن دوقلوهای نورسیده، اما تو که برایم از همه عزیزتری هنوز نیامده‌ای.»
زیبا گفت یکی از دوقلوها از دست رفته؛ امروز. مردانِ روستا رفته‌اند برای خاکسپاری و زنان رفته‌اند به دلداریِ مادر، خانم معلم.
زیبا نتوانسته بود برود قدم‌مبارکی بگوید. حالا هم نمی‌توانست برود تسلیت بگوید، فضای روستا، برای دخترانِ ازدواج‌نکرده‌ی جوان، محدودیتِ حضور ایجاد می‌کرد.

فردا صبح، روز رفتنم بود؛ حضور هفت‌روزه‌ام در روستایشان به سر آمده بود. کوله‌پشتی‌ام را جمع می‌کردم که صدای بلندگوی مسجد آمد، متوجه نشدم اما اذان نبود؛ بانگ صبح که گذشته بود و بانگ ظهر هم هنوز نرسیده بود؛ از پنجره‌ی اتاقم دیدم مردها، پیاده و با موتور، راه افتادند و رفتند. زیبا گفت می‌روند قبرستان، مسجد خبر داده دومی هم از دنیا رفته، قل دوم. 
بی‌تاب شدم. چراهایم را سر زنانِ اطرافم خالی کردم: نوزادِ چندماهه چرا فوت کرده؟ قل دومی چرا؟ نمی‌دانستند. جواب‌های غیرپزشکی می‌گرفتم و کلافه‌تر می‌شدم. دستم را گرفتم به دامنِ تنها بهورز خانمِ روستا. چند علت رایج مرگ‌ومیر نوزاد را پشت سر هم گفت، ولی خبر این دوطفل را درست نمی‌دانست، هیچکس نمی‌دانست.

این چرای بزرگ را گذاشتم کناردستِ همه‌ی آن‌ چراهای قبلی، که خاک بخورد. که بنشیند تماشایم کند. که زل بزند به چشمانم و به رویم بیاورد که دستم کوتاه است. که سرم را بیاندازد پایین. که ‌شرمنده‌ام کند. که یادم بیاورد جان انسان‌ها برابر نیست.

مرد موجوگندمی جلویی که بی‌صدا گریه کرد، زن که بی‌حال شد و‌ فشار شانه‌اش افتاد روی من، ملا که شروع کرد به وعظ خواندن، شناختمشان.
ما مجموعه‌ای از انسان‌ها بودیم، که نشانده بودنمان توی یک تویوتا وانت و راهی‌مان کرده بودند. مادرِ آن سوالی که به خیالم گذاشته بودمش کنار تا خاک بگیرد، حی و حاضر، کنار دستم نشسته بود. فاصله‌ی آه و مویه‌اش تا گوشم از یک دست کمتر بود. پدرشان با موی جوگندمی روبرویم بود. چشمش را از گوشه می‌دیدم که نگاهش را دوخته به جاده‌ی خاکی. دستش را می‌دیدم که بالا می‌آمد و اشک پاک می‌کرد. شناخته بودمشان و خشکم ‌زده بود از این هم‌جواریِ غیرمنتظره. بدن فرزندانشان هنوز گرم بود و من با مادر و پدر بودم که نزدیک قبرستان وداع آخر را کردند، و راهی شدند برای جایی دورتر پیش اقوام، که لابد تاب بیاورند این سوگ را.

آنچه بعد از این کردم شبیه من نبود، شبیه من نیست. مادر آهی کشید و من خالی شدم‌ از خودم. همه‌ی آنچه من را من می‌کرد و او را او، کندم و به باد خشک بلوچستان سپردم. از گوشی‌ام‌ سوره‌‌ی مریم را پخش کردم، صوت شاطری ‌پیچید لابلای باد و ‌نخل و آه. که زکریا گفت مرا از سوی خودت فرزندی عطا کن. که گفت بر او سلام باد روزی که زاده شد و روزی که ‌می‌میرد. که مریم گفت ای کاش پیش از این می‌مردم و یکسره از خاطره‌ها فراموش شده بودم. که گفت پروردگارت هیچ‌گاه فراموشکار نیست.
گذاشتم کنار گوشمان که همین‌طور بخواند، دستش را محکم در دستم گرفتم. او مویه کرد، من گریستم.

ما مجموعه‌ای از انسان‌ها بودیم، نشانده بودنمان و راهی‌مان کرده بودند؛ با صدای اشک، صدای وعظ، صدای آه و صدای وحی. که این ترکیب، هرکجا که باشم، مرا برمی‌دارد و می‌نشاند صندلی عقب آن تویوتا وانت، کنار زنی٬ که التماس کرد نگه دارند.

من خمیازهی جلسههای متوالیام،

پوست پرتقالهای جلسه مدیران دور سر من حلقه میشود.

من عددم، رقمم، اکسلهای متعددم.

من اعتبارم؛ انباشته میشوم پشت فعالان مدنی.

من روبان قرمزم. قیچی میشوم، افتتاح میشوم.

واریز کن، رسیدم را بگیر.

امضا کن، بالاسریام را بردار.

من خاک کفشهای معاونم؛ از حاشیهی شهر که برگشتی توی ماشین واکس بزن من را.

من سؤالهای تکراریام؛ من دستکشیدنِ روی سر ژولیدهی کودکام.

من دغدغهام، عادت میشوم.

من دردم، مسکن میشوم.

من عزمهای لحظهایام، وعدههای هیجانزدهام.

 من حساب سالهای باقیماندهی مدیریتام. من اضافه خدمتم.

من درد مشترک بودم، همه فریادم میزدند. بس کن. گوشمان گرفته.

آرشیور مطالب
آمار وبلاگ
کل مطالب : 10
کل نظرات : 0
بازدیدکنندگان امروز : 1
بازدیدکنندگان دیروز : 0
بازدید امروز : 1
بازدید دیروز : 0
کل بازدیدکنندگان : 1
کل بازدیدها : 1